میلاد با سعادت کریم اهل بیت ، سبط اکبر ، حضرت امام حسن مجتبی بر همگان مبارکباد
قربون آقا برم که تا حالا خیلی تو زندگی کمکم کرده
خداییش هر وقت بهش متوسل شدم جواب گرفتم
دوست داشتم یه مطلب در خور واسه آقا می ذاشتم
اما مطمئنم که خود شون می دونن که این روزا چقدر مشغله دارم
و می دونم که اون بزرگوار این حقیرو می بخشه
می دونم که خودش می دونه چقدر دوستش دارم
آقا جون :
تولدت مبارک
نوشته شده توسط مهشاد در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت
الهی !
روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم
و سخنی شیواتر از سکوت نشنیدم .
ساکن سرای سکوت شدم و جامهء بردباری پوشیدم .
زبانم از لطف توست که می گوید
و چشمم از هجر توست که می جوید .
دلم از نور ربانی تو گلشن است
و دیده ام از صنع یزدانی تو روشن است .
مددی تا جز آنچه رضای توست نخواهم
و با دستگیری و عنایت تو از منیّت خویش بکاهم .
الهی !
تا با توأم بیشتر از همه ام
و تا با خود کمتر از همه .
به لطف و عنایت خود مرا از اهل اسرار قرار ده
و به درجهء دوستانت برسان .
عجب نیست آنکه من تو را دوست می دارم
که من بنده ای عاجز و ضعیف و محتاجم .
عجب آن است که تو مرا دوست می داری
با همهء خداوندی و استغنا .
سرمدا !
ریاضت همهء عمر را پیش روی تو عرضه نمی کنم
و نمازهای شب و اوقات دعا و مناجاتم را بر تو نمی شمارم
چرا که آگاهم که بی نظر عنایت تو - با این همه - به هیچ خواهم رسید .
من هر آنچه از بندگی و عبادت تو کردم به هیچ انگاشتم
تو نیز هر چه دیدی که سزاوار حضرتت نیست
و بندگی تو را نمی شاید
قلم عفو بر آنها بکش
و گرد معصیت را از من فرو شوی
که من به هیچ روی گردن به طاعت غیر تو ننهاده ام .
سی سال بود که می گفتم :
« چنین ده و چنان کن »
و حال که به اول قدم معرفت رسیده ام می گویم :
«الهی در من نگر و مرا باش و هر چه خواهی کن »
گفتم این راز درد پنهان را
با تو گویم که خود تو درمانی
باز گفتم چه حاجت است ای جان
که تو خود در دلی و می دانی
نوشته شده توسط مهشاد در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 12:9 موضوع | لینک ثابت
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب نیارم
رفته است قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
رهایی نتوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
آه از دل زارم
از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم
خلاص از تو نجویم
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم
با حال نزارم
برخیز که داد از من بیچاره ستانی
دردم چو ندانی
بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی
لختی به کنارم
ای برده امان از دل عشاق کجایی
تا سجده گزارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند
جز گرد و غبارم
نوشته شده توسط مهشاد در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 7:38 موضوع | لینک ثابت
شب سیه پوش آمدن توست ،
قصد آمدن نداری ؟
رافت قلبت زبانزد همه است
آیا تاب می آوری این همه بلور از هم پاشیده را ؟
و آیا این همه چشم منتظر را بی هیچ دق البابی محزونتر خواهی کرد ؟
روز آغوش گستر وصل توست ، پس چرا تعجیل نمی کنی ؟
پیچکها از درد به خود می پیچند و ملتمسانه تا عرش نعره می کشند
این روزها همه تو را می خواهند
انبار دنیا از ظلم انبوه گشته و مشحون بی عدلی است
بیا ای یکه تاز عدالت
بیا ای از تبار علی
بیا که عدالت تو را بسیار باور داریم
شمشیر تو تیغ طبیبی است که می شکافد ، اما نمی شکند
بلکه لبان تشنه بسیاری را به قسط آب سیراب می کند
دستهای ترک خورده عده ای را به مرحم عدل می نوازد
و قلبهای شکسته ای را با وصل شاد می سازد
بیا !
بیا که بر چشمهامان گل نرگس کاشته ایم .
نوشته شده توسط مهشاد در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 7:37 موضوع | لینک ثابت
دلم از دوریت خون است ، می دانم که می دانی
دو چشم از گریه جیحون است ، می دانم که می دانی
زده هجران تو ای نازنین ، بر جان من آتش
غمم از گفته محزون است ، می دانم که می دانی
نگارینا به صید خود ، نگاهی ، مرحمی ، رحمی
که این دیوانه دل چون است ، می دانم که می دانی
نمانده طاقتی بر جان و صبری بر دل محزون
اجل ای یار مقرون است می دانم که می دانی
نیاسایم من بی دل تا سحر هر شب ، ز هجرانت
نمی گویم که مجنونم ، می دانم که می دانی
نوشته شده توسط مهشاد در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 7:35 موضوع | لینک ثابت
همیشه دیده در راهم تو را خورشید پنهانی
تو ای سر تا به پا مردانگی یکتا سفیر نور
بیا تا قلبهامان را به نورت روشنی بخشیم
بیا ای ساربان کاروانی در مسیر نور
در این دوران که هر کس غرقه در مغروری خویش است
تو آن سروی که در پیشت غرور کوه می میرد
تو آن خورشید تابانی که نورت عشق می بخشد
و حتی سنگ خارا هم ز عشقت روح می گیرد
تو می آیی و می دانم جهان راپاک می سازی
بیا آیا دگر ظلم و ستم در این جهان بس نیست ؟
بیا آنقدر دنیا از فساد و فتنه لبریز است
که غیر از تو برای پاکی و تطهیر آن کس نیست
بیا ای تکسوار مهر اینجا زندگی مرده است
بیا بر پیکر بی جان ما روح و روانی بخش
بیا ای مهدی صاحب زمان ای منجی عالم
بیا بر واژه های عشق و ایمان زندگانی بخش
نوشته شده توسط مهشاد در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 7:33 موضوع | لینک ثابت
دلم از دوریت خون است ، می دانم که می دانی
دو چشم از گریه جیحون است ، می دانم که می دانی
زده هجران تو ای نازنین ، بر جان من آتش
غمم از گفته محزون است ، می دانم که می دانی
نگارینا به صید خود ، نگاهی ، مرحمی ، رحمی
که این دیوانه دل چون است ، می دانم که می دانی
نمانده طاقتی بر جان و صبری بر دل محزون
اجل ای یار مقرون است می دانم که می دانی
نیاسایم من بی دل تا سحر هر شب ، ز هجرانت
نمی گویم که مجنونم ، می دانم که می دانی
نوشته شده توسط مهشاد در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 6:31 موضوع | لینک ثابت
|
همه آدما خاطرات قشنگ زیادی تو زندگیشون دارن که دلشون می خواد با اونایی که دوستشون دارن بشینن و اونا رو یاد آوری کنن اما میون همه خاطره ها ، این خاطرات بچگیه که از همه رنگی تر و قشنگتره . منم خیلی دوست دارم بشینم پیش داداشم و از روزای بچیگیمون با هم حرف بزنیم ، روزایی که اگه اصفهان بودیم با بچه های کوچه اون خاطره ها رو رقم می زدیم و اگه نبودیم غربت و تنهاییامونو با هم تقسیم می کردیم . اما حالا فقط شبهای جمعه که می رم سر خاکش این قطره های اشکمه که اون خاطراتو یادآوری می کنه :
... هیچ یادت هست آن روزها که شیطنتهامان رنگین کمان دنیای کودکیمان بود ؟ یادت هست که چه سبز می خندیدیم و چه آبی می گریستیم ؟
هر صبح بعد از دیدن بنفشه دلهامان ، چه بی تاب تا نیلی آسمان بالا می پریدیم و بازی می کردیم . شب زود اما خسته به خانه باز می گشتیم و تا صبح خواب پروانه های سفید را می دیدیم .
ابرها همیشه سارقان آسمان کودکیمان بودند . وقتی که می باریدند چشمهای من و تو خیس از پشت پنجره به هم دوخته می شدند و دلهامان تا تمام شدن باران همراه بالهای پروانه ها می پریدند . وقتی که ابرها می رفتند و دوباره آفتاب پولکهای طلاییش را بر دنیامان می پاشید به حیاط می دویدیم و با شبنم بنفشه ها روی می شستیم . دلهامان هم پاک می شد . آن وقت دیگر از ابرها هم کینه ای نداشتیم . دوباره چشم به آسمان می دوختیم ، بادبادکها شاد برایمان دست تکان می دادند و ما سوار بر اسب پرنده مان تا آفتاب دنبالشان میرفتیم . گاه یکیشان را باد می دزدید و ما به اندازه یک دریا برایش می گریستیم ، آن وقت به زمین بر می گشتیم و برای ماهی های حوضمان شعر می خواندیم .
مادر صدایمان می زد و ما جیبهامان را از شیرینی که پخته بود پر می کردیم و ما به کوچه می دویدیم ، آنها را بین دستهای کوچه تقسیم می کردیم . تن به باد می دادیم و تا آنجا که دستهامان بال می شد ، می دویدیم . بعد پرواز کنان از بالا کوچه را نگاه می کردیم . کوچه می خندید ، در ته کوچه بابا بود که خسته از کار بر می گشت . پایین می آمدیم و خندان دستهای بابا را می گرفتیم و آن وقت بابا هم با ما به آسمان می آمد . بابا همیشه تکه ای ابر می چید تا برای مادر هدیه بیاورد ولی... وقتی که پایمان به زمین می رسید تکه ابر دیگر در دستهای بابا نبود و دیگر چشمهای بابا هم نمی خندیدند . بابا از کار می گفت ، مادر می نالید، بابا نوازشش می کرد ، مادر اما اشک می ریخت . آن وقت من و تو در حالیکه سخت دلمان برای مادر می سوخت ، در پهن کردن سفره شام کمکش می کردیم . وقت شام دیگر مادر هم می خندید و ما از خنده مادر ستاره می چیدیم . بعد به اتاقمان که بوی یاس می داد می رفتیم و به مهمانی خوابها دعوت می شدیم اما تا پاسی از شب از چشمان بابا می گفتیم و خنده های مادر و آن وقت این خواب بود که چشمان ما را می ربود .
حالا سالها از آن روز ها می گذرد و من در حسرت چشمان خندان بابا ، آغوش گرم مادر و دستان پر مهر تو در لحظه های بی همدمی و تنهاییم به یاد پروانه های سفید دل می سوزانم ، آه می کشم و اشک می ریزم ... . |
نوشته شده توسط مهشاد در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 12:24 موضوع | لینک ثابت
زندانی
وقتی تنهایی خودت را
بر سطر سطر صفحه دیوار
تصویر می کنی
این بی اعتنایی ابدی را
- با خویش -
در کنج این سکوت موازی
ای دل به من بگو
به چه تعبیر می کنی ؟
آه.....
ای کودک رهای پریروز !
زندانی هنوز !
ای حقه با ز خوب !
بر خیز !
مثل گذشته ها
بر شیشه ها بکوب !
نوشته شده توسط مهشاد در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

الهی نام تو ما را جواز
و مهر تو ما را جهاز
الهی شناخت تو ما را امان
و لطف تو ما را ایمان
الهی فضل تو ما را لوا
و کنف تو ما را ماوا .
الهی چه عزیز است او را که تو خواهی
ور بگریزد در راه آری
طوبی آنکس را که تو اورائی
آیا که تو از ما خود گردانی
الهی نمی توانیم که این کار بی تو به سر بریم
نه زهره آن داریم که از تو به سر بریم
هر گه که پنداریم که رسیدیم
از حیرت شما روا سر بریم
********************
دوستان عزیزم از اینکه به کلبه حقیرانه ام سر زدید:
سپاس
من مهشادم متولد 1358 در اصفهان
کارشناس ارشد مدیریت بازرگانی هستم اما شغلم هیچ ارتباطی با تحصیلاتم نداره !
به ورزش علاقه زیاد دارم و تکواندو و کاراته و تیر اندازی کار می کنم
وبلاگم رو هم تقدیم می کنم به کسی که نهایت عشق و زندگیم بوده و هست :
به داداشم که با اینکه منو تنها گذاشت و برا ی اولین بار بدون من (برای همیشه) سفر کرد اما همیشه در کنارم حسش می کنم
وبلاگم شاید حرفا و درددلهای دختر تنهایی باشه که نمی دونه چطوری زندگیشو بدون عزیزاش بگذرونه و شایدم به خاطر همین باشه که اسم وبلاگشو گذاشته :
بدون تو
********************
پر کشیدی
با کاروان گل سرخ
با دو بال زخمی
به آسمان باغبان
و هزاران خوشه اشک
نذر خار و خس ها کردی
و عطرخدارا
و زمزمه مهر را
برتار و پودم
باریدی و تابیدی
و من آموختم
پرواز به سوی باغبان چقدر زیباست
وقتی
نفس نفس به یاد او
پر بکشی
و من دانه دانه
شبنمهای بی صدایت را
به اعتکاف نشسته ام
********************
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY